تبليغاتX
متانويا،نشريه مديريتی دانشگاه صنعتي شريف
Home
برگ نخست
Your Account
ايميل مدير
ads
آرشیو وبلاگ

وبلاگ Rss
متانويا،نشريه مديريتی دانشگاه صنعتي شريف 
منو اصلی

  برگ نخست

  ايميل مدير

  آرشیو وبلاگ

  وضعيت در ياهو



موضوعات

لینک ها
دانشگاه صنعتی شریف
گالري قالب وبلاگ
نرم افزار و بازی موبایل
انجمن آموزشی و تفریحی

 

لینکدونی


دانشگاه استنفورد

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند.

مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس راببينيم.» منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد: « ما منتظر خواهيم شد. »

منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.

اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، وي به رييس گفت :« شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.»

رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت اووقت دیدن آنها  را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار به سوي آن دو رفت.

خانم به او گفت : « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. واز اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... او يکه خورده بود. باعصبانیت گفت : «خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .»

خانم به سرعت توضيح داد : «آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني برای هاروارد بسازیم .» رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : « يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.»

خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟» شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد.

 دانشگاه استنفورد ، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.

 :: نوشته شده توسط متانویا در تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ::

نقاشی صلح

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد.

در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.

همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.

وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.

همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.

 :: نوشته شده توسط متانویا در تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ::

سنگ تراش

   

روزي سنگ تراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد مي شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو كرد مانند بازرگان باشد.

در يك لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت ها فكر مي كرد كه از همه قدرتمند تر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر ازآنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بازرگان، مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي تر مي شدم.

در همان لحظه او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود همه مردم به او تعظيم مي كردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.

پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد.

كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و ان طرف هل داد.

اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگ است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.

همان طور كه با غرور ايستاده بود. ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد مي شود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است.

 

 :: نوشته شده توسط متانویا در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 ::

شماره ششم     شماره آخر امسال...

 

Many of life's failures are people who did not realize how close they were to success when they gave up.

 

Thomas Alva Edison

 

 

 

ارزش مصيبت

 

آزمايشگاه توماس اديسون در دسامبر 1914 در اثر آتش‌سوزي به كلي از بين رفت. هر چند خسارات وارده متجاوز از 2 ميليون دلار بود، اما آزمايشگاه فقط در مقابل 238 هزار دلار بيمه شده بود. بسياري از تحقيقات اديسون، تحقيقاتي كه يك عمر برايشان زحمت كشيده بود، در ميان شعله‌هاي آتش آن شب دسامبر سوختند. در اوج آتش‌سوزي، چارلز، پسر 24 ساله اديسون ديوانه‌وار در ميان دود و آتش در جستجوي پدر بود. او در حالي پدر را يافت كه آرام در كناري ايستاده بود و صحنه را مي‌نگريست. صورتش از انعكاس نور آتش برق مي‌زد و موهاي سفيدش در اثر وزش باد پريشان بود. چارلز مي‌گويد: « به خاطر او قلبم به درد آمد. او ديگر جوان نبود. او 67 سال سن داشت و همه چيزش در ميان شعله‌هاي آتش به آسمان مي‌رفت.» روز بعد اديسون در حالي‌كه ويرانه‌هاي باقيمانده آتش‌سوزي را مي‌نگريست، گفته بود: « ارزش عظيمي در فاجعه نهفته است، تمامي اشتباهات ما را مي‌سوزاند. خدا را شكر كه مي‌توانيم دوباره شروع كنيم.»

اديسون سه هفته پس از اين آتش‌سوزي موفق به ارايه اولين فونوگراف خود شد.

 

رهنمود:

اگر خانه‌تان آتش‌گرفته خود را با آن گرم كنيد.

 

 

 

Christmas Game

 

يك توليد‌كننده اسباب‌بازي با شرايط عدم اطمينان در مورد تقاضا در فصل كريسمس مواجه است. در شرايطي كه تقاضا براي اسباب‌بازي زياد است، اگر شركت بتواند تمام تقاضا را به طور كامل برآورده كند، 4 ميليون دلار درآمد اضافي كسب مي‌كند، اگر بخش عمده تقاضا را برآورده كند 2 ميليون دلار درآمد اضافي كسب مي‌كند و چنانچه در اين شرايط بخش كمي از تقاضا را تأمين كند درآمد اضافه‌اي بدست نمي‌آورد. در صورتي‌كه تقاضا كم باشد نيز درآمد اضافه‌اي نصيب شركت نمي‌شود. در ماه جولاي شركت مي‌تواند در ازاي 2 ميليون دلار هزينه، توليدات را توسعه دهد. با اين كار شركت توانايي تأمين كامل تقاضاي كريسمس را بدست ‌مي‌آورد. در صورت عدم توسعه در جولاي، شركت مي‌تواند با همين هزينه در ماه اكتبر توسعه را ايجاد كند اما با اين توسعه شركت تنها توانايي تأمين بخش عمده تقاضاي كريسمس را بدست مي‌آورد. در ماه اكتبر وضعيت درآمد مردم توسط يك مؤسسه اعلام مي‌شود. تجارب گذشته نشان مي‌دهد كه نيمي از اوقات سطح درآمد خوب و نيمي از اوقات سطح درآمد نامناسب است. چنانچه درآمد عمومي خوب باشد با احتمال 80  درصد تقاضاي كريسمس زياد خواهد بود و در صورتي‌كه درآمد پايين باشد احتمال تقاضاي كم 80 درصد مي‌باشد. مي‌دانيم كه اگر شركت توسعه را به ماه اكتبر موكول كند، از سطح دقيق درآمد آگاه است، اما از سوي ديگر در صورت ايجاد توسعه در اين ماه،  قادر به تأمين كامل تقاضا نيست.

به نظر شما با توجه به اين شرايط و بر حسب احتمالات موجود، شركت چه كاري را بايد انجام دهد؟ 

 

 

 

 :: نوشته شده توسط متانویا در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 ::

قدرت اندیشه

 

 پيرمردي تنها در مينه­سوتا زندگي مي­کرد. او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود. پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد:

"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم. من نمي­خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي­دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي­زدي.

دوستدار تو پدر"

چند روز بعد پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: "پدرجان، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام."

فردای آن روز ساعت 4 صبح، 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي به مزرعه پیرمرد آمدند. آنها تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند.

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده است.

پسرش پاسخ داد: "پدر برو و سيب زميني هايت را بکار ، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم"

 

 

رهنمود:

 

بسیاری از اوقات، قدرت اندیشه بر قدرت بازوان غلبه می­کنند. پیشگامان بر قدرت اندیشه تکیه می­کنند نه بر قدرت بازو!!!

 

 :: نوشته شده توسط متانویا در تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ::

اینم شماره پنجم...

 

فرصت‌هاي زندگي

 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود. نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز او را برانداز کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را يک به يک آزاد مي‌کنم، اگر توانستي دم يكي از اين سه گاو را بگيري، مي‌تواني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که در عمرش ديده بود، بيرون دويد. او فکر کرد كه احتمالاً يکي از گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهد بود. پس به کناري دويد و اجازه داد تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود. در طويله براي بار دوم باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين مي‌کوبيد و وقتي كه او رو ديد، آب دهانش جاري شد. پسرك با خود گفت گاو بعدي هر چيزي هم که باشد، بايد از اين گاو كوچكتر باشد. بنابراين به سمت حصارها دويد و گذاشت تا گاو از مرتع عبور کند و خارج شود. براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف‌ترين، کوچک‌ترين و لاغرترين گاوي بود که در همة عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش را دراز کرد ... اما گاو دم نداشت!!!

 

رهنمود:

 

زندگي پر از فرصت‌هاي دست يافتني است. بهره‌گيري از بعضي از اين فرصت‌ها ساده است و از برخي مشکل. اما زماني که به فرصت‌ها توجه نكنيم و به اميد يافتن فرصت‌هاي بهتر در آينده، اجازه دهيم كه بگذرند، اين موقعيت‌ها شايد دوباره هيچ‌گاه ايجاد نشوند. بنابراين، بايد هر فرصت را غنيمت شمرد.

 

اي دل ار عشرت امروز به فردا فكني

ماية نقد بقا را كه ضمان خواهد شد

 

Urn Game

 

در اين بازي دو كوزه با نام‌هاي W و Y داريم كه در هر كوزه 3 توپ قرار داده شده است. كوزه W، 2 توپ سفيد و 1 توپ زرد و كوزه Y، 1 توپ سفيد و 2 توپ زرد دارد.

در ابتداي بازي، داور با پرتاب سكه يكي از اين دو كوزه را انتخاب مي‌كند. سپس بازيكنان يك‌به‌يك براي برداشتن توپ از كوزه دعوت مي‌شوند. بازيكنان بايد حدس بزنند كه كدام كوزه توسط داور انتخاب شده است. هر بازيكني كه درست حدس زده باشد، برنده مي‌شود و در غير اينصورت بازنده بازي است. البته ساير بازيكنان مي‌توانند بدانند كه هر بازيكني چه حدسي مي‌زند، اما نمي‌دانند كه آن بازيكن چه توپي را ديده است. توپ‌هاي انتخاب شده در هر مرحله نيز به كوزه برگردانده مي‌شود.

در هر يك از شرايط زير شما چه حدسي مي‌زنيد؟

الف) شما سومين بازيكني هستيد كه توپ برمي‌داريد و دو نفر قبلي هر دو حدسشان W بوده است و شما توپ زرد مي‌بينيد. چه حدسي مي‌زنيد؟

ب) شما دهمين بازيكني هستيد كه توپ برمي‌داريد. 7 بازيكني كه در ابتدا بازي كرده‌اند همگي حدسشان W بوده و دو بازيكن آخر حدسشان Y بوده است. اكنون شما توپ زرد برمي‌داريد. چه حدسي مي‌زنيد؟

 

 :: نوشته شده توسط متانویا در تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ::

این هفته هم خدا خواست و تک برگی دراومد. کم کم وقتشه که یه تغییراتی تو روند این تک برگی داده بشه. خدا بخواد چند تا طرح جدید ارایه شده که شاید یه تحولی ایجاد بشه. مطالب جدید و فكر جديد و حتي مديريت جديد.

 

A successful man is one who can lay a firm foundation with the bricks others have thrown at him.
  David Brinkley

مرد بالن سوار

 

مردي در يك بالن در حال پرواز كردن بود كه متوجه شد گم شده است. در حالی­كه ارتفاع بالن را كم مي‌كرد، مردي را ديد. مرد بالن‌سوار فرياد زد: «ببخشيد، مي‌توانيد به من كمك كنيد؟ من به دوستم قول دادم كه نيم ساعت پيش او را ملاقات كنم، اما حالا نمي‌دانم كجا هستم.» مرد روي زمين پاسخ داد: «بله. شما در يك بالن در ارتفاع حدود 10 متر از سطح زمين معلق هستيد. شما از شمال بين 40 و 42 درجه عرض جغرافيايي و از غرب بين 58 و 60 درجه طول جغرافيايي قرار داريد.» مرد بالن‌سوار پاسخ داد: «شما بايد مهندس باشيد.» مرد روي زمين گفت: «بله. از كجا فهميدي؟» مرد بالن‌سوار گفت: «خوب، همه چيزهايي كه گفتي از نظر فني درست است؛ اما من نمي‌دانم با اطلاعاتي كه دادي چه كار كنم و در حقيقت هنوز گمشده هستم.» مرد روي زمين پاسخ داد: «شما بايد مدير باشيد.» مرد بالن‌سوار گفت: «بله من مدير هستم، اما از كجا فهميدي؟» مرد روي زمين گفت: «خوب، شما نمي‌داني كجا هستي و نمي‌داني كجا مي‌روي. شما قولي داده‌اي اما نمي‌داني آن­را چگونه عملي كني و انتظار داري من مشكلت را حل كنم. واقعيت اين است كه شما دقيقاً در همان موقعيت پيش از برخوردمان قرار داري؛ اگر­چه ممكن است در بيان آن مقداري خطا داشته باشم.»

 

رهنمود:

سراي مدرسه و بحث علم و طاق و رواق

چه سود، چون دل دانا و چشم بينا نيست

 

 

Dynamic Pricing Game

 

در اين بازي 100 مشتري و دو شركت حضور دارند. شركت‌ها در پي جذب مشتريان و افزايش سود خود هستند. بازي شامل دو مرحله است:

مرحله­ی جذب مشتري ثابت: دراين مرحله هر شركت مي‌تواند با پرداخت 250 دلار، 30 مشتري ثابت جذب كند. قيمت فروش شركت هر مقداري باشد، اين مشتريان به سراغ شركت ديگر نمي‌روند.

مرحله­ی قيمت‌گذاري: در اين مرحله با پرتاب سكه يك شركت انتخاب مي‌شود و قيمت‌گذاري را شروع مي‌كند. قيمت اوليه 50 دلار است و شركت‌ها مي‌توانند قيمت‌ها را به صورت مضاربي از 10 كاهش دهند. زماني كه يكي از شركت‌ها اعلام كند كه قيمتش را تغيير نمي‌دهد، اين مرحله به پايان مي رسد.

حال اگر دو شركت در يك قيمت برابر به قيمت‌گذاري خاتمه دهند، مشتريان غير ثابت را بين خود به طور مساوي تقسيم مي‌كنند. چنان­چه يكي از آنها در انتها قيمت پايين‌تري ارايه كرده باشد، تمامي مشتريان غير ثابت را جذب مي‌كند اما شركت ديگر كالا را به مشتريان ثابت خود با همان قيمت بالا مي‌فروشد. در هريك از شرايط زير شما چطور بازي مي‌كنيد:

1) شما در جذب مشتري ثابت سرمايه‌گذاري كرده‌ايد اما حريف اين كار را نكرده‌ است و نيز در پرتاب سكه برنده شده و قيمت 40 دلار را ارايه كرده است.

2) نه شما مشتري ثابت داريد و نه حريف و نيز شما در پرتاب سكه برنده شده‌ايد.

 

 

 

 

 :: نوشته شده توسط متانویا در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ::

اینم یه داستان خیلی تکراری اما خیلی عبرت آموز...

 

شام آخر

 

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت. گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد. وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام! داوينچي با تعجب پرسيد: كي؟ سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»

 

 برگرفته از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو

 

خدایا عاقبتمون خیر باشه...

 

 :: نوشته شده توسط متانویا در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ::

یه زمانی می گفتن عینک تا رو چشم نباشه فرصت دیدن پیدا نمی کنه. الآن دیگه به قول دکتر اندیشه رو وب نباشه انگار کلاْ نیست. ادامه میدم...

این داستان رو چند وقت پیش تو کتابی از اوشو(فیلسوف هندی) خوندم. ظاهرش یه کمی تکراری بود ولی تا حالا نشنیده بودم. تو کتاب تیتر داشت و لی من تیترش رو نمی نویسم چون فکر میکنم ارزش متن رو کم می کنه.

 

در زمان‌هاي قديم پادشاهي قدرتمند زندگي مي‌كرد كه وزيران قدرتمند زيادي را در خدمت داشت. روزي اين پادشاه با نارضايتي وزيران خود را فرا خواند و به آنها گفت: احساس بسيار عجيبي دارم. دوست دارم انگشتري داشته باشم كه حالِ مرا همواره يكسان نگه دارد. روي نگين اين انگشتر بايد شعاري حك شده باشد كه وقتي ناراحت هستم، مرا خوشحال كند و در عين حال زماني كه خوشحال هستم، مرا غمگين سازد.

وزيران خردمند همگي به فكر فرو رفتند و شروع به مشورت با يكديگر كردند. در نهايت آنها تصميم گرفتند انگشتري براي پادشاه بسازند كه روي نگين آن اين شعار حك شده باشد: «اين نيز بگذرد».

 

 

 

چی میشد اگه همه وزیرا اینقدر خردمند بودن...؟!

 

 :: نوشته شده توسط متانویا در تاريخ شنبه هفدهم فروردین 1387 ::

بد نیست سال جدید رو با سخنان دکتر شروع کنیم.

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است  

 

 آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند  ( عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند


 
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند ( مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است


 
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند ( آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم


 آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هستند ( شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

 

بیخود نیست به ما ایرانی ها مرده پرست میگن. اگه خوب نگاه کنیم میبینیم که هر چی آدم کاردرست و روشنفکر تو ایران بوده تو دسته چهارم قرار میگیرن. ایرج بسطامی که بنده خدا اگه زنده بشه ببینه اینقدر دارن تعریفش میکنن فکر نمیکنم باورش بشه که زنده شده. حالا ببینین در حق مصدق چقدر ظلم میشه. بنده خدا حتی بعد مرگش هم ...

 

 :: نوشته شده توسط متانویا در تاريخ یکشنبه چهارم فروردین 1387 ::

راز خوشبختي

 

تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.

به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.

مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.

مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها، در حاليكه چشم از قاشق بر نمي‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرش‌هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟»جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتي‌هاي دنياي من را بشناس. آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»

مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف‌ها بود مي‌نگريست. او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.

آن وقت مرد خردمند به او گفت:

«راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي‌هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»

 

 بر گرفته از كتاب كيمياگر، نوشته پائولو كوئيلو

 

 :: نوشته شده توسط متانویا در تاريخ جمعه هفدهم اسفند 1386 ::

این داستانه برام خیلی جالب بود. واقعاْ نمی دونم اگه جای این شخص بودم چیکار می کردم...

 

ماجراي شگفت انگيز استقامت يك كوهنورد

 

 آنچه كه مي خوانيد ، يك داستان نيست بلكه واقعيتي تكان دهنده است و شايد هم بشود گفت يك مصاحبه با آقايآرون رالستون ? دهم مي سال 2003 ، محل اتفاق ، تقاطع بزرگ كوه هاي كولورادو در آمريكا .ساعات اوليه صبح است كه آقاي رالستون ، كوهنورد معروف امريكايي طبق معمول هميشه با دوچرخه و كوله پشتي مخصوص كوهنوردي خودش از خانه خارج مي شود . مساحت زيادي را با دوچرخه طي مي كند تا به دره معروفي كه هميشه براي كوهنوردي به آنجا مي رفته است برسد . اين همان تقاطع بزرگ كوه هاي كولورادو است . محلي كه هر كوهنوردي از شنيدن نام آن به خود مي لرزد . رالتسون تا رسيدن به دامنه كوهفقط با دو خانم جوان كه به قصد تفريح به دامه كوه آمده بودند برخورد مي كند و سپس به مقصد هميشگي اش مي رسد و براي كوهنوردي از دامنه كوه بالا مي رود. چندين ساعت بعد كه ورزش هميشگي رالستون به پايان مي رسد ، قصد بازگشت مي كند ، اما در حال برگشت به سطح زمين سنگ هاي كوه بر اثر اتفاق كاملاً طبيعي جابجا مي شوند و يك سنگ بسيار بزرگ پرتاپ شده و با سرعت تمام به طرف او مي آيد . آرون تعريف مي كند كه در آن لحظه تنها كاري كه توانستم انجام دهم اين بود كه بدنم را با سرعت هر چه تمامتر از زير سنگ بيرو ن كشيده و با سرعت حركت كنم . اما در نهايت بازوي راستم به سنگ گرفت و آن تخته سنگ وحشتناك با وزني در حدود 700 پوند ( چيزي در حدود 350 كيلوگرم ) بر روي بازوي راستم افتاد و تا كف دست راستم را گرفت . اينجا بود كه ديگر از حركت باز ماندم و نتوانستم بازو تا مچ دستم را از زير سنگ ماندن نجات بدهم . آرون كه هنگام تعريف اين واقعه ، عرق سردي بر روي پيشاني اش نشسته است ادامه مي دهد كه با تمام توان سعي كردم سنگ را حركت بدهم اما مگر سنگ حركت مي كرد ؟ وزن سنگ بسيار بالا بود و من فقط با يك دست ، نمي توانستم آن را حركت بدهم و دستم را بيرون بياورم ، تمام سعي من بر اين بود كه آرام باشم و در خونسردي كامل به اوضاع فكر كنم . مي دانستم كه امكانش نيست با يك دست اين غول سنگي راحركت دادهو خودم رانجات بدهم . آرون به خوبي مي دانست كه چندين كيلومتر راطي كرده تا به اين نقطه برسدو آن زنان را هم مدت ها پيش در بين راه ديده است پس هيچ كس از حضور او در اين مكان خبري ندارد و به همين دليل كمكي هم از دست كسي ساخته نيست . آرون رالستون : دره بسيار عميق بود و ساكت ، هيچ حركتي ديده نمي شد و هيچ جانداري در آن مكان حضور نداشت . همه آنچه را كه به عنوان تغذيه با خود برده بودم شامل يك بطري آب ،چند عدد شكلات و يك ساندويچ خيلي كوچك مي شد . آرون چندين روز در همان حالت در آن دره وحشتناك مي ماند ، بعد از گذشت پنج روزبطري آب خالي شد و هيچ چيزي براي خوردن باقي نمانده بود . پنج شنبه صبح بود و پنجمين روزي كه دستش در زير آن تخته سنگ بزرگ گير كرده بود در اين چند روز ، چندين سناريوي مختلف از ذهن آرون گذشت و افكار مختلفي براي نجات به فكرش رسيد . متاسفانه جايي كه مانده بود داخل گودي دره بود و از ديد همه كس پنهان شده بود و هيچ اميدي به نجاتش نمي رفت . حتي اگر كشته هم مي شد ، معلوم نبود كه جسدش را بعد از چند روز پيدا مي كردند و آيا اصلا ً كسي موفق به انجام اين كار مي شد يا نه ؟ آرون تصميم خودش را گرفت . او مي گويد اكنون بعد از بيست روز مي توانم از آن واقعه و زجري كه كشيدم براي روزنامه ها سخن بگويم . هيچ راه ديگري وجود نداشت به جز اينكه بازويم را قطع كنم . نمي دانستم قادر هستم اين كار را انجام بدهم يا نه ؟ اصلاً تصميم درستي گرفته بودم ؟ جيبهايم را گشتم و تنها چيزي كه پيدا كردم يك چاقوي سويسي بسيار كند و كوچك بود مجبور بودم مشغول شوم . اول يك شريان بند درست كردم و بالاي بازويم را سفت بستم . نقشه ام را به اجرا گذاشتم و باهمان چاقوي كوچك شروع كردم به بريدن بازوي خودم . آرون عرق صورتش را پاك مي كند و ادامه مي دهد : وقتي چاقو به استخوان رسيد متوجه شدم كه چاقو قادر به شكستن استخوان نيست و تنها راهي كه وجود داشت شكستن استخوان بازو بود . دو تا از استخوانهاي بازويم را شكستم . درد امانم را بريده بود اما در ان لحظه فقط سعي مي گردم به چيزهاي خوب در زندگيم فكر كنم . به خوشبختي هاي گذشته به روزهاي خوب ،به خانواده ام و به كوهنوردي هاي خوبي كه داشتم درد كشنده بود اما تمام فكرم را به مسائل خوب مشغول كرده بودم . وقتي كار بريدن بازو به اتمام مي رسد . آرون شروع كرد به خارج شدن از دره و سيزده كيلومتر پياده روي خون ريزي اجازه فكر كردن درست به آرون نمي داد و فقط مي توانست از روي رد پاي كوهنوردهاي ديگر حركت كند تا به جاده برسد . آنجا بود كه با يك زن و شوهر هلندي برخورد كرد و درجا غش كرد تمام نيروئي كه اندوخته بود به پايان رسيده بود وديگر تواني براي ادامه دادن نداشت . زن و شوهر هلندي كمي آب و شيريني به آرون مي دهند تا احساس ضعف را از او دور كنند و سپس وي را با يك هليكوپتر به اولين مركز درماني منتقل كردند . آزمايش هاي اوليه نشان مي داد كه آرون حالت عادي ندارد و خون زيادي از وي رفته است . خلبان هليكوپتر تعريف ميكند كه تمام تلاش ما بر اين بود كه جلوي خواب رفتن او را بگيريم ولي روحيه او مثال زدني و واقعاً عجيب بود ، باور نمي كنيد اگر بگوئيم كه آرون با پاي خودش وارد بيمارستان شد و تحت مداواي پزشكان بخش قرار گرفت . آرون رالستون كوهنورد با تجربه اي است كه واقعاً مي توان گفت ، كه قهرمانانه خودش را نجات داده است . او اكنون با يك دست به زندگي خودش ادامه مي دهد و هنوز هم به كوهنوردي ادامه مي دهد . روحيه مثال زدني دارد و مشاور خوبي در مشكلات كوهنوردي ديگران به شمار مي رود . جالبترين و تكان دهنده ترين بخش مصاحبه و گفتگوي آرون ، قسمتي بود كه وي از بريدن استخوان بازويش حرف مي زند. نمي دانستم چگونه بايد اين كار را به اتمام برسانم ؟ چاقوي كوچك قادر به بريدن استخوان نبود و راهي به جز شكستن استخوان به ذهنم نمي رسيد . با تكه سنگي كه پيدا كرده بود سعي كردم استخوانها را بشكنم و دستم را از بدنم جدا سازم. آرون در پايان اين گفتگو با شهامت و افتخار تمام به خبرنگاران حاضر گفت من براي مقابله كردن با هر پيش آمدي آماده هستم . در زندگي لحظاتي وجود داردكه انسان مجبور است تصميمي را بگيردكه شايد انجام آن در لحظه اول غير ممكن به نظر برسد ولي هيچ كاري از اراده آدمي خارج نيست من كوهنوردي قديمي هستم و به تجربه اي كه دارم افتخار مي كنم

 

 

 :: نوشته شده توسط متانویا در تاريخ جمعه هفدهم اسفند 1386 ::

اینم از بازی:

 

Bluffing Game

 

اين بازي دو نقش A و B را شامل مي‌شود. پيش از شروع بازي هر بازيكن مقدار 100 دلار (يك پول فرضي!) را به داور بازي مي‌دهد. پس از آن بازيكن A يك كارت را به طور شانسي از جعبه مخصوص بر‌مي‌دارد. اين كارت 3/1 اوقات كارتي خوب و در 3/2 اوقات كارتي بد است. پس از آن بازيكن A مي‌تواند با پرداخت 100 دلار ديگر به بازي ادامه دهد و يا به بازي خاتمه دهد. اگر بازيكن A بازي را تمام كند،‌ در صورتيكه كارت او خوب باشد، برنده پول است (پول خودش+100 دلار برد خالص) و در صورتي‌كه كارت او بد باشد بازنده خواهد بود و پول خود را از دست خواهد داد. حال در صورتي‌كه بازيكن A تمايل به ادامه بازي داشته باشد، دو امكان براي بازيكن B وجود دارد: اعلام شكست و يا ادامه بازي با پرداخت 100 دلار ديگر. چنانچه B اعلام شكست كند A برنده است (پول خودش+ 100 دلار برد خالص) و چنانچه B به بازي ادامه دهد و A كارت خوبي داشته باشد، A برنده كل پول خواهد بود (پول خودش+ 200 دلار) و اگر كارت بازيكن A بد باشد، او پول خود (200 دلار) را از دست خواهد داد و B برندة بازي خواهد بود.

حال فرض كنيد كه قبل از انجام بازي اين امكان براي شما وجود دارد كه از شيوه بازي حريف خود آگاه شويد. حريف دو استرتژي براي بازي مي‌تواند داشته باشد:

1-      در صورت بدست آوردن كارت خوب بايد به بازي ادامه داد و در غير اينصورت بايد بازي را تمام كرد. اين كار زيان را كم مي‌كند.

2-   همواره بايد به بازي ادامه داد. چنانچه كارت بدست آمده خوب باشد، امكان برد بزرگتري فراهم مي‌شود (200 دلار) و اگر بد باشد، در صورت اعلام شكست توسط حريف، به جاي از دست دادن 100 دلار مي‌توان 100 دلار بدست آورد.

در برابر اتخاذ هر يك از اين استرتژي‌ها توسط حريف چگونه بازي مي‌كنيد، اگر

الف) بازيكن A باشيد.                                              ب) بازيكن B باشيد.

 

 :: نوشته شده توسط متانویا در تاريخ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ::

داشتم فکر می کردم که چطوری یه هفته مثل برق گذشت. ولی خدا رو شکر که خوب گذشت...

می خوام فقط از خدا تشکر کنم. امروز شماره سوم متانویا هم اومد. بد نبود...

 

Sometimes when the numbers look right, the decision is still wrong.

 

Ken Blanchard

 

قلوه‌سنگ‌هاي موفقيت

 

يك كارشناس مديريت زمان كه در حال صحبت براي عده‌اي از دانشجويان رشته بازرگاني بود، همان‌طور كه روبروي اين گروه از دانشجويان ممتاز نشسته بود، گفت: "بسيار خوب، ديگر وقت امتحان است!" او يك كوزه سنگي دهان گشاد برداشت و سپس حدود دوازده عدد قلوه سنگ كه هر كدام به اندازة يك مشت بود را يك به يك و با دقت درون كوزه چيد. وقتي كوزه پر شد، از دانشجويان پرسيد: «آيا كوزه پر است؟» همه با هم گفتند: بله. سپس او يك سطل شن از زير ميزش بيرون آورد. مقداري از شن‌ها را روي سنگ‌هاي داخل كوزه ريخت و كوزه را تكان داد تا دانه‌هاي شن خود را در فضاي خالي بين سنگ‌ها جاي دهند. بار ديگر پرسيد: «آيا كوزه پر است؟» اين بار يكي از دانشجويان پاسخ داد: «احتمالا نه». سپس يك سطل ماسه را داخل كوزه ريخت و يك پارچ آب از زير ميز بيرون آورد و شروع به ريختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتي كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسيد: «چه كسي مي‌تواند بگويد نكته اين اين مثال در چه بود؟» يكي از دانشجويان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: «اين مثال مي‌خواهد به ما بگويد كه برنامه زماني ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعاً سخت تلاش كنيم هميشه مي‌توانيم كارهاي بيشتري در آن بگنجانيم.» استاد پاسخ داد: «نه نكته اين نيست. حقيقتي كه اين مثال به ما مي‌آموزد اين است كه اگر سنگ‌هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آنها را نخواهيد يافت

سنگ‌هاي بزرگ زندگي شما كدام‌ها هستند؟ فرزندتان، محبوبتان، تحصيلتان، رؤياهايتان، زماني براي خودتان، سلامتي‌تان و ... به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ‌هاي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت هيچ‌گاه به آنها دست نخواهيد يافت. اگر با كارهاي كوچك (شن و ماسه) خود را خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي‌كنيد و هيچ‌گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ‌هاي بزرگ) نخواهيد داشت.

 

 

رهنمود: امشب يا فردا صبح، هنگامي كه به اين داستان كوتاه فكر مي‌كنيد، اين سؤال را از خود بپرسيد: «سنگ‌هاي بزرگ زندگي من كدام‌اند؟» آنگاه اول آنها را در كوزه خود بگذاريد.

 

 

 :: نوشته شده توسط متانویا در تاريخ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ::

اگه خدا بخواد فردا شماره دوم متانویا میاد بیرون...

 

Success is usually gained by those who don't have enough time to seek it.

Henry David Thoreau

 

 

از هاروارد تا استنفورد

 

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستون از قطار پياده شدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فوراً متوجه شد كه اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند. مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.» منشي با بي حوصلگي گفت: ايشان تمام روز گرفتارند. خانم جواب داد: ما منتظر خواهيم شد. منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود. وي به رييس گفت: « شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.» رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود كه چنين شخصي وقت انجام اين كارها را نداشت. خانم به او گفت: ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. من و شوهرم دوست داريم؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. رييس كه تحت تاثير قرار نگرفته بود، يکّه خورد و با غيظ گفت: خانم محترم ما نمي­توانيم براي هرکس که به هاروارد مي­آيد و مي­ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي­شود. خانم به سرعت توضيح داد: آه، نه. نمي­خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم. رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت: يک ساختمان! مي­دانيد هزينه­ي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان­هاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.

خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي­توانست ازشرشان خلاص شود.

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آيا هزينه راه­اندازي دانشگاه همين­قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه نسازيم؟ شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سردرگمي و حيرت بود. آقا و خانم "ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند، جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد.

 

 "دانشگاه استنفورد، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد."

 

رهنمود: مديريت بيش از آنکه به درک ظواهر نياز داشته باشد به درک عميق شرايط و فرصت ها نيازمند است.

 

 

 

Average Game

 

 

اين بازي شايد در نگاه اول خيلي ساده و خنده دار به نظر برسه، اما معمولاً بعد از اجراي اون نظر افراد نسبت بهش عوض مي‌شه. توصيه مي‌شه كه بازي با حضور حداقل 4 يا 5 نفر انجام بشه. بازي به اين ترتيبه كه هر نفر يك شماره بين 0 تا 100 انتخاب و بر روي كاغذي يادداشت مي‌كنه. هر  فرد فقط عدد پيشنهادي خودش رو مي‌دونه. كاغذ ها جمع شده و ميانگين اعداد محاسبه و بر 2 تقسيم مي‌شه. شخصي كه نزديك ترين عدد به عدد حاصل رو پيشنهاد كرده باشه برنده مي‌شه.

در اجراي اين بازي ترجيحاً همه افراد بايد به سرعت شماره‌ها رو بنوسين. بازي رو در چند دور تكرار كنين و در آخر به اعدادي كه در هر بار حاصل شده خوب توجه كنين. معمولاً يه ارتباطي بين اين اعداد وجود داره. اگه به محدوده اعدادي كه با احتمال زياد حاصل مي‌شن توجه كنين، متوجه مي‌شين كه اعداد پيشنهادي برخي افراد در دور اول بازي واقعاً دور از ذهن و خنده دار هستن. تجربه نشون مي‌ده كه افرادي كه قبلاً اين بازي رو انجام دادن در بازي با افراد بي‌تجربه معمولاً برنده هستن. زيرا ... !!!

 

اما خودم و صمدی ماكس و حسين حدادي و محبوبه قسمتي و حامد يارمند تو اين شماره دستي در كار داشتند.  

 :: نوشته شده توسط متانویا در تاريخ دوشنبه ششم اسفند 1386 ::

منو مديريت

      

  پیغام مدیر :

متانویا تحولی در ذهن...


جستجو











Powered by WebGozar


آرشيو
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386

 

لوگوی دوستان

لوگو وبلاگ




جای لوگو دوستان




آمار وبلاگ
  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

کل بازديد ها :

 

All Rights Reserved 2006 © http://metanoia.blogfa.com .:. Template translated by GHALEBKADEH